| Ananita |
|
پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۸
رسوایی زیر این جُل پوسیدهء رسوا آخه چقدر جنایت و ناپاکی چپانده بودن. زمانی بود که پس پرده بسی فتنه می رفت، حالا که پرده برفتاده ببین چِها کنند.*
پ.ن.1: به نظرم یکی از موانع ذهنی تحقق آزادی «ترس از آزادی»ه. ترس از اینکه اگر ساختارشکنی بشه، فکر کردن آزاد بشه مردم در یه خلاء ناامن گرفتار بشن و «دیگه سنگ روی سنگ بند نشه». ترس از اینکه «نکنه مبادا طوری بشه که هر کی هر غلطی دلش خواست بکنه» تقریبا همیشه منجر به این می شه که یه نفر رو بذارن لولو مترسک و یه عده برن در خدمتش که هم از قِبَلِش یه لفت و لیسی کنن هم در سایهء لولو مترسک ه هر غلطی که دلشون خواست بکنن. این مثال پیش پا افتادهء تمرکز قدرت، یا «همه خفه شن فقط مترسک زرزر کنه» است. پ.ن.2: نترسیم از آزادی. پ.ن.3: من خودم هنوز خیلی گرفتار ترسم. یه وقت فکر نکنین. *حالی درون پرده بسی فتنه می رود، تا آن زمان که پرده برافتد چها کنند.--حافظ نظر دیگران ()
جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۸
کریسمس در بیمارستان کاتولیک دفتر کار من طبقه دوم ساختمان قدیمی یه بیمارستان کاتولیک ه. الان که نزدیک کریسمس ه، نه تنها سرتاپای بیمارستان رو تزیین کردن که خیلی از پرسنل هم شاخ گوزن یا کلاه بابا نوئل سر کردن و گوشواره، گردنبند یا سنجاق سینه چشمک زن و ... پوشیدن. کریسمس وقت تزیینات و خرید و تا خرخره نوشیدن و مهمونی رفتنه. امروز یه نفر صبح زودتر اومده و یواشکی به دستگیره در همه اتاقها از این آبنباتا که راه راه سفید و قرمزه و شکل عصاست آویزون کرده. کربسمس تولد بابا نوئله با اون ریش سفید انبوه و گوزنها و سورتمه و کوله بار پر از هدیه اش. نمی دونم این عروسکایی که چوب دستی دارن و دور یه زن و بچه نوزاد جمع شدن دیگه چین که این گوشه کنارا گذاشتن. دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۸
October Memento یادم باشد: امروز «تقدس» یکبار دیگر مُرد. (خیلی خرافاتیم اگر صلیب چوبی و رزماری و آهک ...؟) «حقیقت» روایتی شخصی و آلوده به ذهنِ راوی ست. «واقعیت» هم چیز دندان گیرتری نیست؛ قراردادی ست از تجربهء حسی. شاید که والایی انسان در «خدا»گونه شدن نباشد. شاید که میل به خداگونگی صورت تقدیس شدهء جنون خودشیفتگی باشد. ذهن شرقی پیچیدهء لعنتی.
جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۸
The Little Flute این آواز یکی از لطیف ترین صداهایی ه که از حنجرهء آدمیزاد درومده. این بچه فقط دوازده سالش بوده وقتی می خونده: You and I must make a pact, we must bring salvation back I'll reach out my hand to you, I'll have faith in all you do ... Let me fill your heart with joy and laughter If you should ever find someone new, I know he'd better be good to you (Just look over your shoulders, honey - oo)... کیفیت صدای مایکل در تنظیم جدید این آهنگ بهتر مشخصه و پیشنهاد می کنم وقتتون رو با لینکهای مشابه رو یوتیوب و غیره تلف نکنین چون لینکی که گذاشتم یه سر و گردن از مشابهاش بهتره. :) چهارشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸۸
فکرهای پرنده گاهی ذهنم درست مثل کلاسی ه که معلمش مریض شده و مبصر هم نداره. فکرها تندتند سرازیر می شن. مانترا هم تندتند تکرار می شه. انگار ته کلاس دست-به-سینه نشسته م و به موشک کاغذی هایی که تندتند از هر طرف کلاس می باره نگا می کنم. به جریان تند فکرها نگاه که می کنم، یک لحظه از سیلاب جدا می شم و به آرومی می رم ته آب. اون بالا هنوز جریان فکر تنده. موشک کاغذی ها بی وقفه و در همه جهت در پروازن ولی مقصدی ندارن. پنجشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸۸
Po-et-ry in mo-tion امروز Thursday بود. از دم ساختمون شماره پونزده رد شدم و راهم رو کج کردم به سمت Cafe Hoz که دم در ورودی بیمارستان ه و قهوه ش از کافهء اصلی خیــــــــــــــــــلی بهتره. سر پیچ بود که بوی سوسیس خوشمزهء کبابی زد زیر دماغم و تازه متوجهء صدای موزیک شدم: ... po-et-ry in mo-tion ... رفتم جلو و یه سکه انداختم تو جعبه جلوی پای خواننده. از همون پشت بلندگو وسط شعر یه !Thank ye گذاشت. موزیک زنده، بوی سوسیس کبابی، درختای پر شکوفه ... درست وسط بیمارستان شهر... بهار شده اینجا.
*Thursday از لحاظ مفهومی معادل پنج شنبه نیست. سهشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۸
از فصل خون
"سلام، چطوری آدم آزاد؟ چهرهات رو که نمیبینم، صدات رو که نمیشنوم، اما نامت آشناست. انگار تو هم یه زمانی همبند ما بودی. راستی کِی بود؟ چند سال پیش بود که از روی سیم خاردار پریدی اونور؟ آخه میدونی؟ یکی از خاصیتهای بند اینه که آدم زمان رو گم میکنه؟ بگذریم. چه فرقی میکنه کِی پریدی؟ هر چی بود پیش از فصل خون بود. فصل خون که میگم پنجاه روزی هست که شروع شده. بندیها رو سَر میبُرَن. همه رو نه. اونا رو که زندهتر هستن. آخه خونشون تازهتره، گرمتره، سرختره! راستی نوشته بودی از فصل خون باخبری. پس چی شد بعد پنجاه روز تازه یاد ما افتادی؟ شاید این هم خاصیت آزادیه که آدم دیر به دیر از همبندای قدیمش یاد کنه. شاید هم تاخیرت برای این بود که میترسیدی خبرهای بدتری از توی بند بهت بدم یا اصلا دیگه نباشم. ترس هم حتما از خاصیتهای آزادیه. شما آدمهای آزاد حتما خیلی چیزها برای از دست دادن دارین. برعکس، ما بندیها از هیچ چی نمیترسیم، مخصوصا حالا، توی فصل خون. بگذریم. چه جای گله گذاریه که چرا دیر حال ما رو میپرسی؟ همین اندازه که هنوز همبند قدیمت رو فراموش نکردی گلی به گوشه جمالت. دستت درد نکنه که حالم رو پرسیدی. اما در جواب احوالپرسیت تنها یه جمله میشه گفت: حال ما خوبه اما تو باور نکن." *مهدی ایرانی جمعه ٢٦ تیر ،۱۳۸۸
تفکر اینکه آدم در سرش مغز هست و خوب می تواند فکر کند، دلیل نمی شود که همه چیز را زیر ذره بین بگذارد. به نظرم که گاهی اوقات فکر نمی کنیم، خودآزاری می کنیم. فکر وسواس می شود؛ مثل لک کوچک روی لباس که همینطوری دیده نمی شود ولی ویرت می گیرد که بسابی و پاکش کنی و از بس می ساییش پارچه را کاملا ضایع می کنی. تفکر راه انحصاری شناخت نیست. می بینمت و بلافاصله می فهمم که دروغ می گویی. حالم بد می شود. هیچ دلیلی ندارم. هیچ فکری هم نکرده ام. فقط می دانم. ذهن خوانم؟ دیوانه ام؟ اینجا بدترین کار این است که بخواهم به روش منطقی دروغت را ثابت کنم. این بازی را بارها باخته ام. گاهی اوقات لازم است که بگذاریم و بگذریم. توهم اینکه الان همه چیز به فکر کردن من بسته است، توهم اینکه الان باید تکلیف همه چیز را روشن کنم، باعث می شود که معمولا آدم بیشتر از آنکه فکر کند به این فکر می کند که چطور باید فکر کند که طور خوبی باشد. و اینطور می شود که به جای فکر کردن گند می زند. رسمن گند می زند. چرخ فکرش در گل گیر می کند ولی بازهم پایش را از روی گاز بر نمی دارد و هی یک طور وسواسی گاز می دهد--فکر می کند. اوشو حرف خوبی می زند: ذهن مثل لباس است که باید بتوانیم گاهی در بیاوریمش.
جمعه ٢٩ خرداد ،۱۳۸۸
داستان سفسطه سال اول یا دوم دبیرستان هفته ای دو ساعت درس منطق داشتیم. خانم معلممان-- که هیچ دوستش نداشتم-- از تاریخ منطق می گفت، از انواع کلام، از صغری و کبری و نتیجه، و از سفسطه. از اینکه کسانی بودند که در یونان قدیم برای مردم عادی معرکه می گرفتند و سفسطه می کردند که «روز شب است» یا «ماست سیاه است» (اینها مثالهای معروف و پیشِ پا افتادهء تاریخ منطق است.) کار سفسطه چنان بالا گرفت که دانایان زمان علم منطق و اصول استدلال را پایه گذاری کردند تا حالِ سوفسطاییان را بگیرند. آن وقتها، این داستانها تاریخ بود. اصلا چه کسی انقدر احمق بود که بخواهد ثابت کند روز شب است؟ که یکی دیگر بخواهد بیاد با استدلال منطقی کِنِفَش کند؟ هنوز جوان و خوشبین بودیم؛ حق و عدالت ارزشهای مسلّمِ بود. هر کس طرف حق و عدالت نبود، اصلا آدم نبود. امروز، در همین تهران خودمان، کسانی که اصلا آدم نیستند معرکه می گیرند، به آبرویی که ندارند قسم می خورند، روز روشن را انکار می کنند، و تاریخ سفسطه را تکرار می کنند. غافل از اینکه، داستان منطق را تکرار می کنند. دوشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸۸
منفعل نه... من نمی فهمم «تحریمی» یعنی چه. من را یاد یه چیزهایی می ندازد؛ مثلا یاد اون کسی که گیر آدمخورها افتاده بود و چاقو برداشت می زد به خودش و می گفت «قایقتون رو سوراخ می کنم!» در ایران از بس توهین و تحقیر دیده ایم خودزنی، سوراخ کردنِ قایقِ آدمخورا، یا رای ندادن به نظر خوب می آید. نه عزیز جان، این رفتار learned helplessness است. یعنی انقدر تو سری خورده ای که خمیده راه می روی، به نشانه اعتراض! :)) من ترجیح می دهم حتی اسم نگذاریم «تحریمی ها» که باورشان نشود که رای ندادن هم گزینه ای ست. حق گرفتنی ست. گرفتن حق از نامرد، شرف است. اگر زورمان رسید، حقمان را می گیریم؛ اگر نشد، مترصد می مانیم؛ منفعل نه. رای ندادن خبط است.
خانه |
آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ
Oscar Wilde Quotes |
