Ananita

چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩٠

Limp Doc


مستی ِ ملایمی در سرم هست که دردِ سختِ دست و پایم رو لذتبخش می کنه. حقمه، انقدر دیوانه وار رقصیده م که بندبند تنم درد می کند. درررررد می کند. دو روز تمام رسمن در رختخواب افتاده م. به سختی از تخت پایین می آم و آهسته با تکیه به دیوار و چهارچوب در می رم تا آشپزخونه که انگار بیست متری دورتر شده. بعد با خودم انگار می کنم: مثلا یه پیرزن خیلی فرتوت و تنهام که هیچ کسی نیست یه چکه آب دستم بده!  بعد خوب با خودم می خندم.  باورم نمی شه این پاهای منه که درد می کنه، یا مهره های کمرم که از شدت درد خمیده شده. درد شبانه آمده بود و خوب جا خوش کرده بود. 

.

روز سوم ست و به زور تنم را کشیده م برده م سر کار. مثل آدم آهنی راه می روم، یا مثل کسی که پارکینسون دارد. چند بانوی جوان هشتاد و چند ساله در لیست مریضهام هستن. وقتی من را می بینند، ریز می خندند و احوالپرسی می کنند. چند دهن که با هم خوب می خندیم به من پیشنهاد می کنند که از ویلی واکر* اونها استفاده کنم. من هم ادای اردک لنگ را در می آورم و با قاه قاه خنده شون از اتاق می روم بیرون. 

 

* Wheelie walker


SA






یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٠

پله


خداحافظی می کنیم. از پله های تاریک با احتیاط می آم پایین. نمی ترسم از تاریکی. از پله چرا. خوب نگاه می کنم که مبادا پام از لبهء پله بِسُره و این کابوس همیشگیِ افتادن از پله و خون آلود شدن محقق بشه. بیرونِ در ورودیِ شیشه ای نگاهی به آسمان شب می کنم، ستاره ها پیداست. قطره ای می چکد روی دماغم. فکر می کنم:« ابر که نیست، پس ...» یک  قطره دیگر. «باز هم پله هست».  به خیابان که می رسم، پیاده رو نقطه نقطه خیس شده. تند می روم سوار ماشین می شوم. ستاره ها هنوز پیداست، و باران تندتر شده. 


SA






دوشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳٩٠

berry muffins


یادتون باشه که وقتی از این کیکهای کوچیک شاه توتی-تمشکی درست می کنین، نذارین خیلی تو فر بمونه. قسمتهای میوه ایش می سوزه.

.

چیه؟ به من نمی آد کیک درست کنم؟:))


SA






دوشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٩

در خانه


مدتهاست که سرم گرمه به تحلیل وضعیت خودم و تجربهء درونی خودم از خودم. برای من (و شاید برای خیلی های دیگه هم) اینطوره که برای خوشحال بودن لازمه که "در خانه" باشم.

مفهوم "خانه" بیشتر از یه سرپناهه. خونه جاییه که درش احساس آشنایی، تعلق، و امنیت می کنیم. این احساس درونی خیلی خیلی خیلی مهمه.

وقتی یه جایی داشته باشیم که بهش برگردیم شهامت پیدا می کنیم که چیزها/جاهای جدید رو تجربه کنیم، چون می دونیم که آخر کار به "خونه" امن و آشنای خودمون بر می گردیم. این مساله رو در بچه هایی که دارن بزرگ می شن می بینیم: موقع بازی همیشه حواسشون به چیزای جدید پرت می شه ولی هر چند وقت یه بار برمی گردن به پدر و مادرشون نگاه می کنن یا می آن نزدیکشون.

وقتی که بزرگ می شیم شکل "خونه" هم برامون عوض می شه، و می تونیم دور از پدر و مادر و خونوادهء اولیه مون زندگی کنیم ولی نیاز به خونه همچنان باقی می مونه، و اون چیزیه که ما رو همیشه به تجربه های آشنا وصل می کنه.

شاید یه دلیل اینکه ایرانیهای خارج از ایران مدام از نون سنگک و کارتونهای بچگی شون حرف می زنن این باشه که این احساس آشنای "در خونه بودن" رو کم دارن.

من که بعد از چهار سال هنوز چمدونم رو باز نکردم... هنوز مسافرم انگار.

 


SA






شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٩

مرز


مرز «من» با تو تمام نمی شود، تو را دور می زند.  


SA






سه‌شنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٩

دوباره تست می کنیم، یک دو ...


ساعت دو نیمه شب شاید بهترین وقت وبلاگ نوشتن نباشه...

گاهی دلم برای دوریَت تنگ می شود... ولی خیلی وقتها دلم برای خودم تنگ می شود، «خود»ی که جایی گذاشته ام و یادم نمی آید. آن «خود»ِ خیلی خصوصیم بود که یک موقعی برایم تنگ شد و گذاشتمش در چمدانی ... حالا اصلا نمی دانم اینجاست یا آنجا، یا اینکه در گمرک فرودگاه اینجا همان بار که چمدانم را زیر و رو کردند با شیشهء مربای آلبالو خانگی دورش انداختند. 

After these years, I am still living out of my suitcase, and I call  here "home", and the pursuit of happiness still seems like an endless journey.


SA






جمعه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٩

اگر...


اگر آدم از درددل کردن کارش پیش می رود بگویید من هم درددلم را بگویم.

دِ آخه لامصب! همه چی رو که نمی شه جار زد تو کوچه خیابون.


SA






سه‌شنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٩

وضعیت دیگر


I am good.

You are good for yourself.

They're ...

 

*وضعیت آخر کتابی از تامس آ هریس است.


SA






شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٩

Learn Not to Wait


حیفم اومد اینو اینجا نیارم.

Waiting is a state of mind, the usual state of mind, and presence is when you are no longer waiting for the next moment believing that the next moment is going to be more fulfilling than this moment, but deeply embrace this moment, the only one there ever is. To go deeper into it.

If you're  just moving around the surface of this moment you'll never encounter the power that is concealed in the present moment. And then the present moment will never seem quite enough, will always seem a little bit too insignificant. "Well, is this really it?" And then you are waiting for some singnificant moment to give meaning to your life. And many people spend their whole life waiting for their life to start, whatever expression they use to describe it, "for the boat to come in", etc, always hoping for something more significant because they have not come deeply into this.

--Eckhart Tolle

ویدئوش رو اینجا می تونین ببینین: http://www.blip.tv/file/3426268

اینم وبسایت اصلیشه: http://www.eckharttolletv.com/eckharttolle.com 

 


SA






دوشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٩

فراز و نشیب


بعد از دو سال دوباره برگشته ام همون اولین بخشی که در بیمارستان کاتولیک شروع به کار کردم. استادم همون شخصه. همه چیز مثل ماه جولای 2008ه. فقط منم که بزرگتر شدم. الان اون جاییم که اون موقع دلم می خواست بودم.

امروز همکارام با خوشحالی و لبخند ازم استقبال کردن و گفتن که خوشحالن که من قراره باهاشون کار کنم. یه حس خیلی خوبِ پذیرفته شدن دارم.

.

الان یه همکارم زنگ زد و گفت یه مریض سایکوتیک که تو شیفت من روز شنبه و بعد تو شیفت اون روز یکشنبه اومده بوده بیمارستان، امروز خودشو زخمی کرده. ناراحت بود که چرا اینطور شده، و ما چکار می تونستیم بکنیم که اینطور نشه. بهش گفتم که احتمالا ما نمی تونستیم کاری کنیم. نمی تونستیم پیشبینی کنیم.

به قول یه استادی تو ایران، دکترا اگه علم غیب می داشتن خیلی عالی می شد.

 


SA






خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ




Orbital & Angelo Badalamenti
Beached











Oscar Wilde Quotes