Ananita

چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩٠

Limp Doc


مستی ِ ملایمی در سرم هست که دردِ سختِ دست و پایم رو لذتبخش می کنه. حقمه، انقدر دیوانه وار رقصیده م که بندبند تنم درد می کند. درررررد می کند. دو روز تمام رسمن در رختخواب افتاده م. به سختی از تخت پایین می آم و آهسته با تکیه به دیوار و چهارچوب در می رم تا آشپزخونه که انگار بیست متری دورتر شده. بعد با خودم انگار می کنم: مثلا یه پیرزن خیلی فرتوت و تنهام که هیچ کسی نیست یه چکه آب دستم بده!  بعد خوب با خودم می خندم.  باورم نمی شه این پاهای منه که درد می کنه، یا مهره های کمرم که از شدت درد خمیده شده. درد شبانه آمده بود و خوب جا خوش کرده بود. 

.

روز سوم ست و به زور تنم را کشیده م برده م سر کار. مثل آدم آهنی راه می روم، یا مثل کسی که پارکینسون دارد. چند بانوی جوان هشتاد و چند ساله در لیست مریضهام هستن. وقتی من را می بینند، ریز می خندند و احوالپرسی می کنند. چند دهن که با هم خوب می خندیم به من پیشنهاد می کنند که از ویلی واکر* اونها استفاده کنم. من هم ادای اردک لنگ را در می آورم و با قاه قاه خنده شون از اتاق می روم بیرون. 

 

* Wheelie walker


SA






خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ




Orbital & Angelo Badalamenti
Beached











Oscar Wilde Quotes