دوباره تست می کنیم، یک دو ...

ساعت دو نیمه شب شاید بهترین وقت وبلاگ نوشتن نباشه...

گاهی دلم برای دوریَت تنگ می شود... ولی خیلی وقتها دلم برای خودم تنگ می شود، «خود»ی که جایی گذاشته ام و یادم نمی آید. آن «خود»ِ خیلی خصوصیم بود که یک موقعی برایم تنگ شد و گذاشتمش در چمدانی ... حالا اصلا نمی دانم اینجاست یا آنجا، یا اینکه در گمرک فرودگاه اینجا همان بار که چمدانم را زیر و رو کردند با شیشهء مربای آلبالو خانگی دورش انداختند. 

After these years, I am still living out of my suitcase, and I call  here "home", and the pursuit of happiness still seems like an endless journey.

/ 1 نظر / 10 بازدید

I arrived at happiness a long time ago.