از فصل خون

"سلام،

چطوری آدم آزاد؟ چهره‌ات رو که نمی‌بینم، صدات رو که نمی‌شنوم، اما نامت آشناست. انگار تو هم یه زمانی همبند ما بودی. راستی کِی بود؟ چند سال پیش بود که از روی سیم خاردار پریدی اونور؟ آخه میدونی؟ یکی از خاصیتهای بند اینه که آدم زمان رو گم می‌کنه؟

بگذریم. چه فرقی می‌کنه کِی پریدی؟ هر چی بود پیش از فصل خون بود. فصل خون که می‌گم پنجاه روزی هست که شروع شده. بندی‌ها رو سَر می‌بُرَن. همه رو نه. اونا رو که زنده‌تر هستن. آخه خونشون تازه‌تره، گرمتره، سرختره!

راستی نوشته بودی از فصل خون باخبری. پس چی شد بعد پنجاه روز تازه یاد ما افتادی؟ شاید این هم خاصیت آزادیه که آدم دیر به دیر از همبندای قدیمش یاد کنه. شاید هم تاخیرت برای این بود که می‌ترسیدی خبرهای بدتری از توی بند بهت بدم یا اصلا دیگه نباشم. ترس هم حتما از خاصیتهای آزادیه. شما آدمهای آزاد حتما خیلی چیزها برای از دست دادن دارین. برعکس، ما بندی‌ها از هیچ چی نمی‌ترسیم، مخصوصا حالا، توی فصل خون.

بگذریم. چه جای گله گذاریه که چرا دیر حال ما رو می‌پرسی؟ همین اندازه که هنوز همبند قدیمت رو فراموش نکردی گلی به گوشه جمالت. دستت درد نکنه که حالم رو پرسیدی. اما در جواب احوالپرسیت تنها یه جمله میشه گفت: حال ما خوبه اما تو باور نکن."

 

*مهدی ایرانی

/ 2 نظر / 8 بازدید
یک همبند

به امید آزادی به امید فصل سبز

امبدوارم فصل آزادی هم برسه