افسوس

دلم می خواد بدونم، اون وقتی که برای اولین بار شروع به راه رفتن کردم، قبلش از اینکه هنوز بلد نبودم راه برم ناراحت بودم؟ یا قبلترش، وقتی هنوز نمی نشستم، ناراحت بودم ازینکه نمی تونم بشینم؟ بعد از بارها افتادن و زمین خوردن، چه امیدی باعث می شد که هی بلند شم و دوباره راه بیفتم؟

می دونین چی می خوام بگم؟ می خوام بدونم چه حسی داشتم--آیا من خوشحالتر بودم یا مامانم که می دید راه افتادم؟

الان مدتهاست که ندونستن و بلد نبودن به طور طبیعی به یاد گرفتن و تونستن منجر نمی شه: اینطوریه که اول ندونستنه و نتونستنه درک می شه، بعد یه حس خجالت زدگی و عقب افتادگی می آد، بعد چندبار تلاش مذبوحانه برای یادگیری انجام می شه، بعد ناامیدی و سرخوردگی و خجالت بیشتر، و ولع زیاد برای تشویق شدن.

نفهمیدم این بلا کِی به سرم اومد. نفهمیدم از کی «ذوقِ یادگرفتن» تبدیل شد به «شرمِ ندونستن» و «ترسِ نتونستن».

شاید اگه یه کم فکر کنم یادم بیاد که «کودک بودن» چطوری بود، که  طبیعی بودن و راحت بودن چه حسی داشت...  همه آرامش و زندگیم در گرو به یاد آوردن اون زمان از دست رفته ست. افسوس...

/ 3 نظر / 7 بازدید
نادیا محلی

بنام آنکه عاشقم کرد سلام دوست عزیز.من سورینا (نادیا).... .به وبلاگت سرزدم یه بار هم خیلی وقت پیش اگه اشتباه نکنم به وبلاگت سر زدم اما چون سر در نیاوردم وبلد نبودم نظر ندادم . اما صادقانه بگم وبلاگت محشره .مطالبت هم زیبا و خواندنی ایشالا هر بار پر بار تر و پر مخاطب تر بشه به وبلاگ من عاشق هم سر بزن که خاطرات دورانی رو که عاشق .م. شدم و روزهای دلتنگی رو توش نوشتم .خیلی خوشحال میشم اگه سر بزنی.یه جورایی احساس میکنم مثل همیم عاشق و اسیر..... راستی میشه که اسم وبلاگ من رو توی وبلاگای دوستات بذاری آخه من بلد نیستم

nazly

Salaam azizam, age javaabesh ro peidaa kardi be man ham begoo badjoori mostahagham.. ghorbaanet Nazly ;-)