دلبری

تا وارد مغازه شدم، سوتی زد و با لحن تابداری گفت: سلام! خنده‌م گرفت. با خوشحالی نگاهش کردم و گفتم: سلام!!! خوبی؟؟ با ناز گفت: بیا...بیا...بیشتر خنده‌م گرفت! یواشکی منم براش سوت زدم. خلاصه که ما دو تا مشغول مغازله شدیم و گابریل داشت میوه می‌خرید. گاهی هم برمی‌گشت نگاهی می‌کرد، نظری می‌داد و می‌خندید. طرف ول نمی‌کرد، به جنب‌و‌جوش درومده بود؛ سوت می‌زد، می‌زد زیر آواز، اون وسطا هم چند کلمه‌ای حرف می‌پروند. منم خنده‌م گرفته بود و تقریبا زمان و مکان فراموشم شده بود؛ همراهی می‌کردم، سوت می‌زدم، و اگه به کسی نمی‌گین، رسمن مشغول دلبری از طرف شدم!

گابریل که خریدش تموم شد با مغازه‌دار و طرف خدافظی دوستانه‌ای کردیم و اومدیم بیرون. هنوز سرخوش بودم. خندیدم و به گابریل گفتم: تو خجالت نمی‌کشی؟ همین‌طور وایسادی تماشا کردی که یه مرغ مینا واسه من سوت بزنه؟

/ 7 نظر / 3 بازدید
Ad hoc

Absolutely fantastic.:D

امير

دلبران گر دلبری زين سان کنند زاهدان را رخنه در ايمان کنند

امير

گابريل گارسيا مارکز؟ گابريل باتيستوتا؟ هر دو؟ هيچکدام؟ همه موارد فوق؟

امير

دلبران=شاهدان

ارشيا

sorry, shall I ask a question too ? ای مغازله که وگويی يعنی چه؟ (;

SA

D: booin' n cooin',...