پله

خداحافظی می کنیم. از پله های تاریک با احتیاط می آم پایین. نمی ترسم از تاریکی. از پله چرا. خوب نگاه می کنم که مبادا پام از لبهء پله بِسُره و این کابوس همیشگیِ افتادن از پله و خون آلود شدن محقق بشه. بیرونِ در ورودیِ شیشه ای نگاهی به آسمان شب می کنم، ستاره ها پیداست. قطره ای می چکد روی دماغم. فکر می کنم:« ابر که نیست، پس ...» یک  قطره دیگر. «باز هم پله هست».  به خیابان که می رسم، پیاده رو نقطه نقطه خیس شده. تند می روم سوار ماشین می شوم. ستاره ها هنوز پیداست، و باران تندتر شده. 

/ 2 نظر / 4 بازدید
مهتا

فکر کنم برگشتین به غربتستان .. پستش غم داشت..

SA

نه غمگین نمی خواستم باشه. ..