داستان سفسطه

سال اول یا دوم دبیرستان هفته ای دو ساعت درس منطق داشتیم. خانم معلممان-- که هیچ دوستش نداشتم-- از تاریخ منطق می گفت، از انواع کلام، از صغری و کبری و نتیجه، و از سفسطه. از اینکه کسانی بودند که در یونان قدیم برای مردم عادی معرکه می گرفتند و سفسطه می کردند که «روز شب است» یا «ماست سیاه است» (اینها مثالهای معروف و پیشِ پا افتادهء تاریخ منطق است.) کار سفسطه چنان بالا گرفت که دانایان زمان علم منطق و اصول استدلال را پایه گذاری کردند تا حالِ سوفسطاییان را بگیرند.

آن وقتها، این داستانها تاریخ بود. اصلا چه کسی انقدر احمق بود که بخواهد ثابت کند روز شب است؟ که یکی دیگر بخواهد بیاد با استدلال منطقی کِنِفَش کند؟ هنوز جوان و خوشبین بودیم؛ حق و عدالت ارزشهای مسلّمِ بود. هر کس طرف حق و عدالت نبود، اصلا آدم نبود.

امروز، در همین تهران خودمان، کسانی که اصلا آدم نیستند معرکه می گیرند، به آبرویی که ندارند قسم می خورند، روز روشن را انکار می کنند، و تاریخ سفسطه را تکرار می کنند. غافل از اینکه، داستان منطق را تکرار می کنند.

/ 3 نظر / 8 بازدید
ماهو

این روزا اینقدر این موضع گیریا زیاده که تهوع آور شده تحمل روزها

پیش از مگس

داستان سقوط را تکرار میکنند. چنگ میزنند دو دستی به ریسمان دروغ که یکوقت موج سبز نبَردشان

پگاه

دقیقا - سقوط - همین است