Limp Doc

مستی ِ ملایمی در سرم هست که دردِ سختِ دست و پایم رو لذتبخش می کنه. حقمه، انقدر دیوانه وار رقصیده م که بندبند تنم درد می کند. درررررد می کند. دو روز تمام رسمن در رختخواب افتاده م. به سختی از تخت پایین می آم و آهسته با تکیه به دیوار و چهارچوب در می رم تا آشپزخونه که انگار بیست متری دورتر شده. بعد با خودم انگار می کنم: مثلا یه پیرزن خیلی فرتوت و تنهام که هیچ کسی نیست یه چکه آب دستم بده!  بعد خوب با خودم می خندم.  باورم نمی شه این پاهای منه که درد می کنه، یا مهره های کمرم که از شدت درد خمیده شده. درد شبانه آمده بود و خوب جا خوش کرده بود. 

.

روز سوم ست و به زور تنم را کشیده م برده م سر کار. مثل آدم آهنی راه می روم، یا مثل کسی که پارکینسون دارد. چند بانوی جوان هشتاد و چند ساله در لیست مریضهام هستن. وقتی من را می بینند، ریز می خندند و احوالپرسی می کنند. چند دهن که با هم خوب می خندیم به من پیشنهاد می کنند که از ویلی واکر* اونها استفاده کنم. من هم ادای اردک لنگ را در می آورم و با قاه قاه خنده شون از اتاق می روم بیرون. 

 

* Wheelie walker

/ 5 نظر / 11 بازدید
آزاد

سلام دوست گرامی ، امیدوارم حالتان خوب باشد ، بنده یک بخشی را راه اندازی کردم تا بتوانم با دوستان وبلاگ نویس تبادل لینک داشته باشم . شما می توانید به اینجا مراجعه کنید : http://directory.cheshmehregi.com/ و بعد از قرار دادن لینک وبلاگ چشمه ریگی در وبلاگ خود ، لینک وبلاگ خود را ثبت کنید. لینک وبلاگ شما ، همراه با عکسی از وبلاگ شما در لیست "لینک های تبادلی" به نمایش در می آید. پیروز باشید

فاطمه

سلام دوست گلم چند سال پیش شما به وبلاگی به نام جالبات من یا جالباتی که من دیدم لینک شده بودین اون وبلاگ حذف شده یا شایدم حذفش کردن نمیدونم. خواستم ازتون درخواست کنم اگر آدرس جدیدی از نویسنده وبلاگ هست به ایمیلم ارسال کنید واقعا دل تنگشم ازتون ممنون میشم [قلب][ماچ]

الهه

[گل]خرد برترین هدیه الهی است . فردوسی

با باران

دختری بود نابیناکه از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد » *** و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست *** دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » *** دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نیست *** دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »