زمستان ست

اینجا زمستانش سبزِ و سردست؛ از برف هم خبری نیست. سرمایش ولی تا استخوان آدم نفوذ می کند و جورِ ناجوری آدم را می گزد. من دلم می خواست کرسی می گذاشتیم و تا گردن می خزیدیم زیرش و به گیسِ سفیدِ هر چه «ننه سرما» می خندیدیم. بعد آب میوهء خنک هم می گذاشتیم دم دست و مزه مزه می کردیم. من از سرما بیزارم. از آب سرد بیزارم. از اینکه تو توی سرما بروی آشپزخانه آن سرِ حیاط بیزارم. از اینکه دستهایت از سرما قرمز شوند بیزارم. از اینکه روی یخ حیاط لیز بخوری بیزارم. می خواهم  دستت را بگیرم ببرم زیر کرسی بنشانمت و دستهایت را هزار بار ببوسم. و بروم به غذا سر بزنم و برگردم و دستهایت را باز ببوسم. و تو بنشینی با خیال راحت، با چشمان خواب گرفته تلویزیون ببینی و تندتند و ماهرانه کاموا ببافی. و هر چه دلت خواست به جان من نق بزنی. و هر چه دلم خواست تماشایت کنم.

من همهء این لحظه ها را از روزگار طلبکارم. من تو را از زندگی طلبکارم.

/ 7 نظر / 4 بازدید
Bi Reeya

:))!!

Atash

peighamam ro nagerefti nunu jan? Porsideh budam chera digeh az "Wellgard" ke hamisheh joze nafaraye avali bud ke barat comment mizasht, khabari nist?

SA

سلام :) حالت چطوره؟ خیلی وقته که از پیرمرد بی خبرم. وبلاگ نمی نویسه...یادش بخیر با هم شطرنج بازی می کردیم ...

Atash

[لبخند] ajab baba...!

mina kiani

ويرانه نه آن است که جمشيد بنا ساخت ويرانه نه آن است که فرهاد فرو ريخت ويرانه دل ماست که با هر نگه تو صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت[گل][گل]