تفکر

اینکه آدم در سرش مغز هست و خوب می تواند فکر کند، دلیل نمی شود که همه چیز را زیر ذره بین بگذارد. به نظرم که گاهی اوقات فکر نمی کنیم، خودآزاری می کنیم. فکر وسواس می شود؛ مثل لک کوچک روی لباس که همینطوری دیده نمی شود ولی ویرت می گیرد که بسابی و پاکش کنی و از بس می ساییش پارچه را کاملا ضایع می کنی.

تفکر راه انحصاری شناخت نیست. می بینمت و بلافاصله می فهمم که دروغ می گویی. حالم بد می شود. هیچ دلیلی ندارم. هیچ فکری هم نکرده ام. فقط می دانم. ذهن خوانم؟ دیوانه ام؟ اینجا بدترین کار این است که بخواهم به روش منطقی دروغت را ثابت کنم. این بازی را بارها باخته ام. 

گاهی اوقات لازم است که بگذاریم و بگذریم. توهم اینکه الان همه چیز به فکر کردن من بسته است،‌ توهم اینکه الان باید تکلیف همه چیز را روشن کنم، باعث می شود که معمولا آدم بیشتر از آنکه فکر کند به این فکر می کند که چطور باید فکر کند که طور خوبی باشد. و اینطور می شود که به جای فکر کردن گند می زند. رسمن گند می زند. چرخ فکرش در گل گیر می کند ولی بازهم پایش را از روی گاز بر نمی دارد و هی یک طور وسواسی گاز می دهد--فکر می کند.

اوشو حرف خوبی می زند: ذهن مثل لباس است که باید بتوانیم گاهی در بیاوریمش.

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
مه تا

براحتی نمی شود گذشت! همین گذشتن است که آدم را می خورد

نازنین

سلام. این پستتان بیشتر آن ور آبی بود. اینجا بیشتر مردم از آن ور پشت بام افتاده اند از بس که فکر نمی کنند.

نازنين

سلام، شايد هم راست ميگين. چون به همه چيز بايد فكر كنند دچار پديده "چطور بايد فكر كنند كه طور خوبي باشد" مي شوند و عملاً فكر نمي كنند. راستي، اينجا "حال همه ما خوب است، اما تو باور نكن".